تبليغاتX
گاهی در شب...
مجموعه ای از...
اولین بار که دیدمت رنگ به رخسار نداشتی .خسته و بی حال خالی از هر گونه تفکر جنجالی که تو سر هر جوونی میتونه باشه ... انگار دنیا برات رنگ نداشت...جذابیت نداشت...هیچی نداشت... دل وزدم به دریا...وقتی اومدم جلو بهت سلام کردم اولش خیلی ترسیدم از اینکه شاید اشتباه کرده باشم و تو توی دنیای خودت غرق شده باشی و احتیاجی به من نداشته باشی اما وقتی به زور  با استقبال گرم تو روبه رو شدم خیلی خوشحال شدم... گر چه تا ۱۲ شب هر چی با هات تماس گرفتم جواب نمیدادی اون شب دلم خیلی آشوب بود نگرانت بودم کلی خودمو سرزنش کردم که ای کاش وقتی من و با دوستت آوردی تا خونه رسوندی و می خواستی بیشتر با هم باشیم نمیذاشتم بری...

میدونستم لحظه ای و از دست دادم که نمیتونم برش گردونم اونجا بود که به خودم قول دادم تا وقتی با تو هستم دیگه هیچ وقت کوتاهی نکنم که بعدش پشیمان شم...

اما بالاخره جواب تلفن و دادی چقدر ناراحت بودم اما نذاشتم بفهمی چون خیلی زود بود برای همین باز صبر کردم و به رابطه مون اجازه ی گذر زمان دادم...

همین جا بود که با آغاز دوستی من و تو من هم یه آدم دیگه ای شدم ...نکته سنج و دقیق ...وبیشتر مراقب رفتارم بودم ...همون اول یاد گرفتم که باید به خودم و تو فرصت گذر زمان و بدهم وزود تصمیم نگیرم  و دوم این که هیچ وقت جوری رفتار نکنم که حسرت انجام ندادن اون کارو بخورم ...

میدونی چرا آخه تو خیلی عزیزی !

تا بعد...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم مهر 1388 توسط فاطمه
فکر کن الان هر جا هستی مهم نیست فقط زمانی پاسخ بده که استرس ونگرانی نداشته باشی بگو اگه  همین حالا فرشته ی کوچک آسمونا میومد پیشت بهت میگفت دلت میخواد جای چه کسی تو این دنیا باشی چی جوابشو میدادی ؟!

یا اگه خودت یه چوب جادو داشتی دوست داشتی جای چه کسی باشی تو دنیا؟

اما داستان  ما...

روزگاری در بهاران پیرمردی قد خمیده با کلیدی در دست های پینه بسته پشت در چوبی ونیمه شکسته ای ایستاد.

در را به زحمت باز کرد .برق حیرت شور شعف از نگاهش پیدا بود ولی آهی از دل برکشید وآهسته گفت:

تو ای باغ زمان را از من گرفتی ...ندانستم که جسمم را با خاک تو فرسوده کردم...عمر بر من گذشت و خویش را پیر تو کردم ولیکن روح را با هر شکوفه هر نهالی پروراندم.

تو حاصل رنج و مشقت من هستی برایت عمری جاودانه آرزو دارم ومیدانم که تو نیز خوشحالی !

در این رویا بسر میبرد که ناگاه کنجی از باغ صدایی شنید...!

به آن سو رفت ودید درختی غم گین ونالان است...از او پرسید چرا اندوهگین هستی؟من که با تو یار بودم همیشه همدم و همراه بودم ...به پایت آب دادم خاک دادم از چه چیز افسرده ای؟

گفت:من درختی بی حاصلم ... نه گلی نه شکوفه ای هیچ چیزی ندارم ...کاش من گل سرخی در این باغ بودم...باغبان ناراحت از حال درخت گشتی در باغ زدو سوی گل سرخ رفت...

دید گل روزگارش سرد وسخت پژمرده است ...گفت ای گل تو چرا افسرده ای؟این چنین غم گین زار و دلمرده ای ؟

گفت :دست بی رحم با د برگهای مرا با خود میبرد...ساقه هایم سست و بی جان .در نهایت عمر من کوتاه است.

کاش من سرو بودم...

باغبان ناراحت از بوته سرخ سوی سرو رفت...دید سرو هم نالان زحال و روز خویش در گوشه ای نشسته است...گفت :ای سرو نازنین ...قامتت از آسمان تا به زمین ... از چه چیز افسرده و غم گین شدی؟

گفت ناز من بر قامتم پیدا شده ...بی ثمر ماندم غمم رسوا شده...ناز تاک بر من گرانی میکند ...میوه اش بر من جوانی میکند...

حال میگویی چرا افسرده ام؟

باغبان غرق در اندوه باغ بود ناگهان در کمال حیرت وناباوری ساز و آواز شور و شادی از ته باغش شنید...بی درنگ به انتهای باغ دوید ...با تعجب دید شمشادها شادی می کنند ...در کمال عشق پایکوبی می کنند...

گفت:در شما نه قامتی نه گلی نه میوه ای هیچ چیز نیست ...پس شما ها از چه چیز مسرورید؟

شما چی فکر میکنید چرا شمشاد ها خوشحال بودند؟

بله شمشاد ها از خودشان احساس رضایت می کردند .در اون باغ بزرگی هرگز دوست نداشتند جای گل سرخ یا سرو باشند...آنها از زندگی در اون باغ احساس خشنودی میکردند.

گاهی ما دوست داریم جای کسی دیگر باشیم یا مثلا بینی خود را کوچک کنیم یا لاغر تر از آنچه که هست باشیم و... همه اینها تا زمانی میتونه خوب باشه که ایجاد انگیزه کنه اگر دچار حساسیت های زیادی بشیم در نا خود آگاه ما تبدیل به عقده ی حقارت میشه و آسیبهای روحی وجدی به ما در زندگی وارد میکنه پس سعی کن حساسیت خودت و به این مسائل کمتر کنی.

امیدوارم زندگی شمشاد گونه ای داشته باشید.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهاردهم مهر 1388 توسط فاطمه
آ

البرت اینشتین در ۱۴ مارس ۱۸۷۹ میلادی در ساعت ۱۱:۳۰ صبح به وقت محلی در یک خانواده یهودی در شهر اولم در ورتمبرگ آلمان ، واقع در ۱۰۰ کیلومتری اشتوتگارت بدنیا آمد . پدرش هرمان اینشتین یک فروشنده بود که بعدها یک کارخانه الکتروشیمیایی را تأسیس کرد و مادرش ، پولین نی کوچ نام داشت . آنها در کنیسه اشتوتگارت-باد با یکدیگر ازدواج کردند .

در زمان تولد ، مادر آلبرت به خاطر اینکه سر او بسیار بزرگ بود و حالتی عجیب داشت بسیار نگران بود . هرچند که با رشد او ، کم کم بزرگی سرش کمتر به چشم می‌آمد ، اما از عکس‌های او معلوم است که سر او نسبت به بدنش بزرگ‌تر بوده است . به این ویژگی در افرادی که سرهای بزرگی دارند «سربزرگی خوش‌خیم» گفته می‌شود که هیچ ارتباطی با بیماری یا مشکلات ادراکی ندارد .

یکی دیگر از مشهورترین جنبه‌های کودکی اینشتین این است که او خیلی دیرتر از بچه‌های معمولی صحبت کردن را آغاز کرد . طبق ادعای خود اینشتین ، او تا سن سه سالگی حرف زدن را آغاز نکرده بود و بعد از آن هم حتی تا سنین بالاتر از نه سالگی به سختی صحبت می‌کرد . به دلیل پیشرفت کند کلامی اینشتین ، و گرایش او به بی‌توجهی به هر موضوعی که در مدرسه برایش خسته کننده بود و در مقابل توجه صرف او به مواردی که برایش جالب بودند باعث شده بود که برخی همچون خدمه منزل اینشتین ، او را کند ذهن بدانند . البته در زندگی اینشتین ، این اولین و آخرین باری نبود که چنین انگ‌ها و نظرات آسیب شناسانه‌ای به او نسبت داده می‌شد .

اعضای خانواده آلبرت ، همگی یهودی‌هایی لاقید بودند و از همین رو ، او در یک مدرسه ابتدایی کاتولیک درس می‌خواند . او با اصرار مادرش آموزش ویولون را فراگرفت . اگرچه او از همان ابتدای کار مشق ویولون را دوست نداشت و در نهایت نیز آنرا کنار گذاشت ، اما بعدها آرامش عمیق خود را در سونات ویلون موتسارت بدست می‌آورد .

وقتی اینشتین پنج ساله بود ، پدرش به او یک قطب‌نمای جیبی نشان داد و اینشتین پی برد که در فضای خالی چیزی بر روی سوزن تأثیر می‌گذارد . او بعدها این اتفاق را یکی از تحول‌آمیزترین اتفاقات زندگی‌اش توصیف کرد.

در سال ۱۸۸۹، دانشجویی به نام مکس تالمود (بعدها به نام تالمی) ، که به مدت شش سال پنجشنبه شب‌ها به منزل خانواده اینشتین می‌آمد ، [۳]، اینشتین را با مهم‌ترین متون علمی و فلسفی آشنا کرد ، که از جمله آنها می‌توان به نقد خرد ناب از کانت اشاره کرد . همچنین در اواخر دوران کودکی و اوایل دوران بزرگسالی ، دو عموی او با توصیه و تهیه کتاب‌هایی در زمینه علم ، ریاضی و فلسفه ، به رشد فکری او کمک می‌کردند .

در سال ۱۸۹۴، در پی ناموفق ماندن کسب‌وکار هرمان اینشتین در صنعت الکتروشیمی ، خانواده اینشتین از مونیخ به پیوا- شهری در ایتالیا در نزدیکی میلان - مهاجرت کردند . اینشتین اولین فعالیت علمی خود را با عنوان بررسی وضعیت اتر در زمینه‌های مربوط به مغناطیس ، در همان زمان برای یکی از عموهایش می‌نوشت . آلبرت برای تمام کردن درسهایش ، در مدرسه شبانه روزی مونیخ ماند و پس از آنکه تنها توانست یک ترم را تمام کند در بهار سال ۱۸۹۵ دبیرستان را رها کرده و برای پیوستن به خانواده‌اش رهسپار پریوا شد . یک سال و نیم پیش از امتحانات نهایی ، او بدون اطلاع والدینش و با متقاعد کردن مسئولین مدرسه به اینکه بواسطه یک گواهی پزشکی به او اجازه مرخصی بدهند مدرسه را ترک کرد و این بدان معنا بود که اینشتین هیچگونه گواهی در تحصیلات متوسطه کسب نکرد. [۴] در همان سال یعنی در سن ۱۶ سالگی ، او آزمایش ذهنی که به آیینه آلبرت اینشتین شهرت دارد را انجام داد . او پس از خیره شدن به آیینه ، آزمایش کرد که اگر با سرعت نور حرکت کند چه اتفاقی برای تصویرش خواهد افتاد ؛ نتیجه‌گیری او مبنی بر اینکه سرعت نور مستقل از بیننده‌اش است ، بعدها به یکی از دو فرضیه نسبیت خاص تبدیل شد .

در آزمون ورودی موسسه فدرال پلی تکنیک زوریخ - که امروزه به ETH زوریخ شهرت دارد - اگرچه امتیاز آلبرت در بخش ریاضی و علوم عالی شد ، اما امتیاز پایین او در بخش ادبیات مانع از قبولی وی شد ؛ پس از آن خانواده‌اش او را به آرائو در سوییس فرستادند تا تحصیلاتش را در آنجا به اتمام برساند . پس از آن دیگر معلوم بود که آلبرت آنگونه که پدرش می‌خواست مهندس الکترونیک نخواهد شد . او در آنجا به مطالعه تئوری الکترومغناطیس که بسیار کم به آن پرداخته شده ، مشغول شد و در سال ۱۸۹۶ دیپلم خود را دریافت کرد . در این مدت او در منزل خانواده پروفسور یاست وینتلر اقامت کرد و در آنجا به عنوان اولین تجربه عاشقانه ، به ماری دختر این خانواده علاقمند شد . مایا ، خواهر اینشتین که نزدیکترین همراز او بود بعدها با پسر همان خانواده یعنی پل ازدواج کرد و و دوست او نیز یعنی مایکل بسو با دختر دیگر همان خانواده یعنی آنا وصلت کرد . [۵] پس از آن اینشتین در ماه اکتبر در موسسه فدرال پلی تکنیک ثبت نام کرد و به زوریخ رفت ؛ در همین حال ماری نیز برای تدریس به اولسبرگ در سوییس رفت . او در همان سال شهروندی خود در ورتمبرگ را لغو کرد .

در بهار سال ۱۸۹۶ ، میلوا ماریخ صربستانی که ابتدا در دانشگاه زوریخ در رشته پزشکی آغاز به تحصیل کرده بود ، پس از یک ترم به موسسه فدرال پلی تکنیک آمد تا در آنجا به عنوان تنها زن در آن سال ، در رشته‌ای که اینشتین درس می‌خواند تحصیلات خود را ادامه دهد . در طی سالهای بعد رابطه ماریخ با اینشتین به یک رابطه عاشقانه تبدیل شد ، هرچند که مادر اینشتین به خاطر غیر یهودی بودن ، سن بالا و نقص جسمانی ماریخ ، به شدت با رابطه آنها مخالف بود .

وی در خلال جنگ جهانی دوم به آمریکا مهاجرت کرد تا در پروژه‌ای که این کشور به منظور تحقیقات برای ساخت بمب اتمی راه‌اندازی کرده بود شرکت کند . پس از پایان جنگ و تأسیس اسرائیل به آن کشور مهاجرت کرد و به عنوان عضو هیئت علمی و استاد در دانشگاه عبری اورشلیم به تدرس پرداخت . سرانجام دوباره به آمریکا بازگشت و در شهر پرینستون ساکن شد و در روز ۱۸ آوریل ۱۹۵۵ در همان‌جا در گذشت .

حمایت از صهیونیسم:

اسکناس شکل جدید اسرائیل در سال ۱۹۶۸ با تصویر اینشتین

آلبرت انیشتین از حامیان صهیونیسم بود . حمایت او از صهیونیسم باعث خشم راستگرایان آلمان شد .[۲۵]انیشتین در سال 1939 کتابی نیز به نام «درباره صهیونیسم»( About Zionism ) نوشت .[۲۶]او پس از سفر به آمریکا به سخنرانی هایش به نفع صهیونیسم ادامه داد .[۲۷]اینشتین در یک سخنرانی در هتل کومودور نیویورک ، به مردم گفت «آگاهی من از ماهیت اصلی یهودیت با عقیده یک کشور یهودی دارای مرز، ارتش ، و درجه‌ای از قدرت دنیوی هر جقدر هم که متعادل باشد، مخالف است . من نگران آسیب داخلی هستم که یهودیت متحمل آن خواهد شد . »[۲۸] او همچنین یک نامه سرگشاده منتشر شده در نیویورک تایمز [۲] را نیز امضا کرد این نامه مناخیم بگین و حزب ملی‌گرای هروت را خصوصا برای برخورد نامناسب با بومیان عرب در جریان دیر یاسین توسط ارگون پیشینیان هروت محکوم کرد .

علی‌رغم این نگرانی‌ها ، او در تأسیس دانشگاه عبری در بیت‌المقدس ، فعالیت بسیاری کرد و در سال (۱۹۳۰) کتابی با عنوان «در مورد صهیونیسم : مجموعه مقالات و سخنرانی‌های استاد آلبرت اینشتین» ، منتشر کرد و مقالات خود را وقف آن دانشگاه کرد . بعدها ، در سال ۱۹۵۲ ، به اینشتین پیشنهاد شد که به عنوان دومین رئیس‌جمهور کشور جدید اسرائیل قدرت را در اختیار بگیرد ، اما او این پیشنهاد را نپذیرفت ، و گفت که فاقد توانایی لازم برای این کار است . با این وجود ، اینشتین بقیه عمر خود را وقف رفاه اسرائیل و مردم آن کرد[نیازمند منبع] .

آلبرت اینشتین از ۱۹ اوت ، ۱۹۴۶ ، با اعلام تشکیل بنیاد آموزش عالی آلبرت اینشتین ارتباط نزدیکی با طرح‌هایی داشت که مطبوعات از آن تحت عنوان «یک دانشگاه همگانی یهودی» نام می‌برد ، اما وی در ۲۲ ژوئن ، ۱۹۴۷ ، از حمایت از این بنیاد دست برداشت و با استفاده از نامش در این بنیاد مخالفت کرد .این دانشگاه در سال ۱۹۴۸ با نام دانشگاه برندیس افتتاح شد .

اینشتین ، به همراه آلبرت شوایتزر و برتراند راسل ، علیه آزمایش هسته‌ای و بمب اتم مبارزه کردند . اینشتین به عنوان آخرین اقدام عمومی خود ، تنها چند روز پیش از مرگ ، بیانیه راسل-اینشتین را امضا کرد ، که این اقدام وی منجر به برگزاری کنفرانس پوگواش در مورد علوم و امور جهان شد .

حقوق معنوی:

اینشتین دارایی‌ها ، و نیز استفاده از تصویر خود را به دانشگاه عبری بیت‌المقدس وقف کرده‌است . [۳۹] اینشتین در طول حیات خود از دانشگاه حمایت بسیاری کرده و این حمایت از طریق حق امتیازاتی که از طریق امتیازدهی به فعالیت‌ها دریافت می‌شود ادامه دارد . آژانس روجر ریچمن به عنوانکارگزار دانشگاه عبری بیت‌المقدس صادرکننده پروانه استفاده تجاری از نام آلبرت اینشتین و تصاویر مربوط به وی و دیگر تصاویر شبیه به آن است .این آژانس به عنوان دارنده اصلی پروانه می‌تواند استفاده تجاری از نام اینشتین را که از معیارهای خاصی متابعت نمی‌کند کنترل کند( مثلاً زمانی که نام اینشتین به عنوان یک نشان تجاری به کارمی‌رود باید به همراه آن، نشان ™ به کار رود ). [۴۰] از ماه می، ۲۰۰۵ ، کوربیس آژانس روجر ریچمن را در اختیار گرفت .

روابط شخصی:

نامه‌هایی که اینشتین به خویشاوندان خود نوشته و در دانشگاه عبری بیت‌المقدس نگهداری میشود ، مشخص می‌کند که اینشتین در طول حیات خود ، معشوقه‌های بسیاری داشته که با دو تن از آنان ازدواج کرده‌است . [۳۸] باربارا وولف از بخش بایگانی اینشتین دانشگاه عبری حدود ۳۵۰۰ صفحه از مکاتبات اینشتین از جمله نامه‌های وی به دو همسر و کودکانش طی سال‌های ۱۹۵۵-۱۹۱۲ را منتشر کرده‌است . اینشتین در نامه‌های خود به همسر دومش السا و دختر وی مارگوت ادعا می‌کند که زنان توجه بسیاری به وی می‌کنند . یکی از معشوقه‌های وی ، که یک برلینی سرشناس با نام اتل میچانوسکی بیان داشته که وی مرا تا انگلیس تعقیب کرده، و این کار او غیرقابل تحمل شده‌است[نیازمند منبع] . بیماری اسکیزوفرنی ادوارد پسر اینشتین به شدت وی را عذاب می‌داد ، و او بارها گفته بود بهتر بود ادوارد هیچگاه به دنیا نمی‌آمد . اینشتین دخترخوانده خود را می‌ستود و در نامه‌اش به السا در سال ۱۹۲۴ ، نوشت :

« به اندازه دختر خودم ، یا شاید بیشتر ، مارگوت را دوست دارم ، و کسی چه می‌داند اگر من پدر او بودم چه بچه بداخلاقی از وی پدید می‌آمد .  »

این نامه‌ها به عنوان شاهدی برای تکذیب ادعاها در مورد بی‌مهری اینشتین به خانواده‌اش به کار رفته‌است .

افتخارات:

آلبرت اینشتین شماری از افتخارات خود را پس از مرگ به دست آورده‌است . به عنوان مثال:

  • در سال ۱۹۹۹، تایم اینشتین را مرد قرن نامید. [۴۱]
  • همچنین در سال ۱۹۹۹، نظرسنجی گالوپ اینشتین را چهارمین مرد محبوب جهان در قرن بیستم معرفی کرد محبوبترین.
  • یونسکو به مناسبت صدمین سال مقالات نسبیت خاص،اثر فوتوالکتریکواثر براوانی سال ۲۰۰۵ را سال جهانی فیزیک نامید.
  • آکادمی ملی علوم تندیس برنز یادبود آلبرت اینشتین را در محوطه مقر این آکادمی، در واشنگتن نصب کرده‌است .

از جمله همنام‌های اینشتین می‌توان به این موارد اشاره کرد :

  • واحدی که در نورشیمی مورد استفاده قرار می‌گیرد ، اینشتین.
  • عنصر شیمیایی ۹۹، اینشتینیوم.
  • استروئید ۲۰۰۱ اینشتین.
  • جایزه آلبرت اینشتین.
  • جایزه صلح آلبرت اینشتین.
  • دانشکده پزشکی آلبرت اینشتین دانشگاه یشیوا که در سال ۱۹۵۵ افتتاح شده‌است.[۴۲]
  • مرکز پزشکی آلبرت اینشتین در فیلادلفیا، پنسیلوانیا

آثار ترجمه شده به فارسی:

  • مقالات علمی اینشتین؛ محمود مصاحب، انتشارات پیروز/انتشارات فرانکلین
  • نسبیت نظریه خصوصی و عمومی؛ غلامرضا عسجدی، موسسه انتشارات امیرکبیر
  • فیزیک و واقعیت؛ محمدرضا خواجه‌پور، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی
  • نسبیت و مفهوم نسبیت؛ محمدرضا خواجه‌پور، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی
  • تکامل فیزیک؛ به همراه لئوپولد اینفلد، احمد آرام، شرکت سهامی انتشارات خوارزمی
  • حاصل عمر؛ ناصر موفقیان، شرکت انتشارات علمی و فرهنگی
  • اینشتین ۱۹۰۵: مجموعهٔ مقاله‌های سال ۱۹۰۵؛ آلبرت اینشتین، ترجمهٔ احمد شریعتی، تهران: دانشگاه الزهراء، ۱۳۸۳ ISBN ۹۶۴-۶۳۶۶-۵۹-۷


  • نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط فاطمه
    مصرف ریتالین، اعتیاد به شیشه و کراک می‌آورد

    به گفته عضو هیات علمی دانشگاه علوم پزشکی تهران، تبلیغ ریتالین به عنوان داروی تقویت حافظه در حالیست که مصرف این دارو، سبب گرایش و افزایش تمایل مصرف کنندگان به استفاده انواع مواد مخدر می‌شود.

    با اعتیادآور خواندن«ریتالین»؛ معاون مرکز ملی مطالعات اعتیاد هشدارداد: رشد مصرف ریتالین در بین دانشجویان و سربازان

    معاون آموزشی مرکز ملی مطالعات اعتیاد با تاکید بر این که مصرف داروی «ریتالین» که به عنوان داروی تقویت حافظه تبلیغ می‌شود، اعتیادآور است، نسبت به رشد مصرف این دارو در بین دانشجویان و سربازان هشدار داد.

    دکتر آذرخش مکری در گفت‌وگو با خبرنگار «اجتماعی» ایسنا گفت: داروی ریتالین، دارویی است که در سال‌های اخیر با ادعای تقویت حافظه به بازار آمده و بیشترین مصرف‌کنندگان آن را دانشجویان و سربازان تشکیل می‌دهند.

    معاون آموزشی مرکز ملی مطالعات اعتیاد در ادامه با بیان این که جوانان با کوچک‌ترین فشار و استرسی، تحمل خود را از دست می‌دهند و متاسفانه برخی تصور می‌کنند که مصرف مواد مخدر راه موثری برای فراموش کردن مشکلات است، خاطرنشان کرد: متاسفانه مصرف داورهای کمکی و تقویتی مانند ریتالین، موجب هدایت جوانان به سمت استعمال مواد مخدر و اعتیادآور از جمله کراک و شیشه می‌شود.

    مکری با تاکید بر لزوم آگاهی‌رسانی اجتماعی در این زمینه، یکی از علل عمده گرایش جوانان به مواد مخدر و اعتیادآور را خلا ارائه آموزش‌های صحیح و جامع در این زمینه ذکر و بیان کرد: متاسفانه ما هم اکنون با ضعف در ارائه آموزش‌های لازم و کاربردی در زمینه پیشگیری از اعتیاد به نوجوانان و جوانان در محیط‌هایی چون مدارس و حتی خانواده‌ها هستیم.

    وی در پایان ابراز عقیده کرد: در حال حاضر آموزش و پرورش در مورد پیشگیری از اعتیاد صرفا به ارائه آموزش‌های سنتی و ناکافی که بیشتر دافعه ایجاد می‌کنند تا جاذبه، بسنده کرده و از سوی دیگر خانواده‌ها نیز بیشتر از این که به فکر بهداشت روان و آموزش مهارت‌های زندگی به فرزندانشان باشند، تنها به فکر مواردی چون خوب درس خواندن آن‌ها هستند.

    مركز ملي مطالعات اعتياد - دانشگاه علوم پزشكي تهران


    نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هشتم مهر 1388 توسط فاطمه
    وای خدای من الان ساعت چنده؟

    چرا باید ۶ صبح از خواب بیدار شم .کاش میشد یه کوچولودیگه می خوابیدم.

    صدای زنگ ساعت یه طرف غر غر کردن مامان هم یه طرف که میگه بیدار شو مدرسه ات دیر شد

    نمی دونم اگه من ۱ ساعت دیر تر برم سر کلاس ادبیات زبان مادری فراموشم میشه!؟

    یا اگه الان سر کلاس جغرافیا حاضر نباشم وقتی کره ی زمین داره میچرخه ایران جابجا میشه

    می افته تو قاره ی آفریقا!؟

    از همه بد تر وقتی اوقاتت بیشتر از اینا تلخ میشه که بهت میگن با موضوع تکراری "علم بهتر است یا

    ثروت "انشاء بنویس.بعد هم مجبورم خودم وجزو  قشر درس خوان جا بزنم و بنویسم علم علم علم!

    بس که این استرس مدرسه رو دارم که مبادا دیر بشه و ناظم مدرسه بخواد نمره ی انضباطم وکم کنه

    نمیتونم چیزی بخورم.

    بی علت نبود وقتی کلاس اول بودم میترسیدم برم مدرسه بعدا میگن تو خنگی!

    اگه هوش وحواس درست وحسابی نداشتم نمی دونستم که چه آشی برام تو این یه سال پختید

    که الان نمی خوام بیام.

    راستی چرا میترسیدم از این که برم مدرسه؟

    اگه میخوای بدونی چرا میترسیدی بری مدرسه یه نگاهی به ندای مشاور بنداز

    www.nedayemoshaver.com


    نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط فاطمه
    ما هنوز مزه ی یاس تنهایی را نچشیدهایم چون هنوز یتیم نشده ایم

    هنوز گرفتار بتهای ذهنیمان هستیم

    هنوز اهل عاطفه هستیم

    از سویی عرفانی فکر میکنیم و از سوی دیگر همه چیز را به اقتصادیات تقلیل میدهیم

    از سویی درویش مسلکیم واز سوی دیگر تیشه به ریشه ی خویش میزنیم

    پیوسته بین عشق ونفرت مهرو کین نوسان میکنیم

    غافل از آنکه عشق محور عرفان است و عقل کانون فلسفه.


    نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388 توسط فاطمه
    به سراغ من اگر می آیید

    پشت هیچستانم.

    پشت هیچستان جایی است.

    پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است

    که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک.

    روی شن ها هم نقش های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

    به سر تپه معراج شقایق رفتند.

    پشت هیچستان چتر خواهش باز است

    تا نسیم عطشی در بن برگی بدود

    زنگ باران به صدا می آید.

    آدم اینجا تنهاست

    و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاریست.

    به سراغ من اگر می آیید

    نرم و آهسته بیایید

    مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

     سهراب سپهری


    نوشته شده در تاريخ جمعه سوم مهر 1388 توسط فاطمه
    درباره وبلاگ
    ثبت نوشته های روزمره و خاطرات ,داستان واشعارم و...
    آرشيو مطالب
    پيوندهاي روزانه